نویسنده :
بهروز - ساعت 11:57 روز چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
نویسنده :
بهروز - ساعت 11:50 روز چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
>>--(¯`•.این گل و این شعر به مناسبت ورود زهرا خانومه .•´¯)--<<
خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
ساحت باغچه اش پر ز نسیم
حوض ماهی پر آب
قامت پاک درختانش سبز
وتو راخواهم خواند که در این خانه کنارم باشی
سینه آینه تصویر تو را می جوید
که درآیی چون نور
تو بدین خانه بیا
در خیابان امید
نبش میدان صبوری
آن جا
خانه ای خواهی یافت
سر در خانه چراغی روشن
روی سکویش گلدان گلی
دردل خانه اجاقی دلگرم
با حضورتودراین خانه چه جشنی برپاست
آسمان شب این خانه پرازچشمک ومهتاب ونسیم
ناودانش پر موسیقی آب
ای سرآغاز امید
توبدین خانه درآ
من به دیدار تو می اندیشم
وبه آرامش بودن با تو...
زهرا خانوم ((خوش آمدی))
نویسنده :
بهروز - ساعت 11:44 روز چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت
ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟
عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه
دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه
شده کار این زمونه
تقدیم به تمام عاشقای دنیا
نویسنده :
بهروز - ساعت 11:10 روز چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
عشق یعنی
عشق یعنی لرزش همه ی وجود دربرابر معشوق
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی سوختن و ذوب شدن
عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن
عشق یعنی یک لبخند یک نگاه پنهان
عشق یعنی هرچه دردل آرزوست
عشق یعنی تاابد رسوا شدن
عشق یعنی زندگی را باختن
یعنی گوهررا در صدف تنهائی نهان کردن
عشق یعنی در حریم نرم و لطیف راه رفتن
یعنی زیبا دیدن...زیبا شنیدن..زیبا گفتن
عشق یعنی سمیراجون من
نویسنده :
بهروز - ساعت 00:51 روز چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387
خیلی سخته چیزی که تا دیشب بود یادگاری * صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی * بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا * میسوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه * نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه * تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن * به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگاهت دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی * از خودت می پرسی یعنی میشه اون بره زمانی؟
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه * بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه * چقدر را از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت * اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه یه عادت * دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته که دله تو نکنه قصد تلافی * تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته بری یه شب واسه چیدن ستاره * ولی تارسیدی اونجاببینی روز شد دوباره
خیلی سخته که منو تو همیشه با هم بمونیم
انقد عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم
نویسنده :
بهروز - ساعت 14:13 روز دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را .
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا .
و بیا تا جایی ، گه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند .
پارسایی است در انجا که ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .
نویسنده :
بهروز - ساعت 15:16 روز پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387
نویسنده :
بهروز - ساعت 15:10 روز پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387

داشتم میمردم که آمدی.خودت بودی که داشتی صدایم میکردی.
امّا من تنها سایه های چشمانت را می دیدم که مرا می پاییدند.
انگار که من تنها بودم با سایه ی پلک هایت.خودت نبودی.
باز صدایت کردم.امّا این بار با پلک هایت که نه؛
با سایه ی اشک هایت جوابم را می دادی.
تنها که داشتم میرفتم تو هم می خواستی با من بیایی.
فهمیدم که برای نجات من نیست.
برای رهایی خویش داری این کارها را می کنی.
امّا من دیگر نایی برای گله کردن از تو نداشتم.
بعد که تورا دیدم حالی فکسنی به سراغم آمد.
امّا این بار نمی خواستم صدایت کنم.
نمی خواستم از تو گله کنم. می خواستم بگویم:
"حق داری، بیاتا با هم برویم.
من تنهایم". امّا گلویم نگرانت شد و نگذاشت حرف هایم را به تو بزنم.
تو نگرانتر از گلویم با گلویت همدرد گلویم شدی.
امّا تو باید باورکنی که این تنها رفتن، تقصیر من و گلویم نبود.
این چیزی بود که ما هر دو با هم داشتیم.
و در تنهایی هر کداممان با هم به صحبت می نشستیم.
با چشمانت مرا همراهی کن تا راحت بروم.
اشک هایت را برای همدردی گلویت بگذار.
آن ها را برای بدرقه من و گلویم دور مریز.
باز به سراغت می آیم. منتظر باش
نویسنده :
بهروز - ساعت 14:40 روز پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت
زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ،
ای کاش کودک بودم تا از ته دل
می خندیدم نه اینکه مجبور باشم
همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی
و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش میکردم

نویسنده :
بهروز - ساعت 13:36 روز دوشنبه 27 آبان ماه سال 1387
*چه قدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت را از
تو دزدید و به جاش یکزخم همیشگی بهت هدیه داد
زول بزنیو به جای آنکه لبریز از کینه و نفرت
باشی احساس کنی که هنوز دوسش داری.*
*چه قدر سخته که دلت بخواد روی دیواری تکیه
کنی که یک با زیر آوار غرورش له شدی.*
*چه قدر سخته که توی تنهایی صدام با اون حرف
بزنی ولی وقتی که دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی.*
*چه قدر سخته که وقتی پشتت بهش دونه
اشک گونه هات را خیس کنه ولی وقتی
می بینیش مجبوری بخندی که نفهمه هنوز دوسش داری.*
*چه قدر سخته که گل آرزوهات را توی
باغچه یکی دیگه ببینی و هزار با تو خودت
بشکنی و با خودت زیر لب زمزمه کنی که
گل من باغچه ی تو مبارک
نویسنده :
بهروز - ساعت 16:09 روز دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387
دیگه با خیال راحت عکسم را به آتش بکش و ببین
سوختنم را و بدان که خیلی راحت ازم گذشتی
می دونم برات سؤاله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم
می دونی واسه چی از تو بدی میبینمو می مونم
تا نبینی گریه هامو دو تا چشمامو میبندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز میفهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی
نویسنده :
بهروز - ساعت 14:24 روز دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان
همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند
به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند
نویسنده :
بهروز - ساعت 14:07 روز دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387
شبی غمگین شبی بارونی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستییم بود و ندونست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
نویسنده :
بهروز - ساعت 12:43 روز پنجشنبه 16 آبان ماه سال 1387
به تو دل سپردم اما.............قد اونو ندونستی
گفتی عاشقت می مونم...........ولی هرگز نتونستی
از همون نگاه اول...............تو همش دروغ می گفتی
تو که عاشقم نبودی..............چرا هستیمو سوزوندی
خیلی بی چشم و رویی
تو زندگیم ندیدم .................آدم به این دو رویی
حالا تنها و پریشون..............کنار کوچه نشستم
آسمون بارون می باره...........واسه من که دل شکستم
فقط افسوس من اینه.............تو رو هر گز نشناختم
اگه اینو می دونستم.............به تو دل رو نمی باختم
خیلی بی چشم و رویی
توزندگیم ندیدم ......... آدم به این دو رویی